♪♫♥♂♀☻نی نی کوچولوهای عاشق.♪♫♥♂♀☻

دوست داریم ببوسیم همو آروم که به همدیگه اصابت کنه بینیهامون

... !
19 بهمن ساعت 9 صبح !

خدای من چی شده ؟

صبح که بیدار شدم بیخودی دلم خواست دوباره آپ سینا رو بخونم

وقتی اومدم دیدم این آپ رو کرده : (اپ قبلی )

وای خدا

شارژ ندارم که بهش اس بدم

الان فنی حرفه ای هس

هر چی بهش زنگ میزنم که بهم زنگ بزنه جواب نمیده

نمیدونم چی شده

نمیدونم من کاری کردم ؟

تا دیشب ساعت 12:15 که با هم حرف زدیم و من یهو گوشیو قطع کردم ( چون بابام اومد تو اتاق ) و بعدش خوابم برد که هیچ اتفاقی نیافتاده بود

الان اصلا حالم خوب نیس

نمیدونم سینا چش شده

چی باعث شده چشمای عشقم بارونی شه

چی ناراحتش کرده ک حتی دیگه نتونسته بغضشو تحمل کنه

چی شده ..................

سینا کم پیش میاد گریه کنه

ینی اصلا گریه نمیکنه

اگه اتفاقی چیزی پیش بیاد همیشه میریزه تو دلش اما ینی دیشب چی شده که دیگه نتونسته تحمل کنه؟

خیلی ناراحتم

فقط متنظرم سینا بیاد :(

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 9:8 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ | |
i413141_11.gif (242×58)
...
پنجشنبه 19 بهمن ساعت 1:30

حالم خوش نیست

اینقد زیر پتو پشتیو کردم تو دهنمو گریه کردم دارم خفه میشم

تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391سـاعت 1:34 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ |
i413141_11.gif (242×58)
زندگی 20

سلام علیکم

آقایی مینویسه

من و خانومی باز اومدیم تا اینجارو آپ کنیم

آنچه گذشت:

من یه جا

فاطم یه جا

من تنها

فاطم تنها

من عاشق فاطم معشوقم

فاطم عاشق من معشوقش

شروع زندگی

روزای بد

زندگیه دوباره

همه چی شیرین

اوج عشق

روزای خوب

دلتنگی

روز دیدار

آغوش

اوج شادی

کادو

قدرت عشق


آنچه در آینده خواهید دید:

فقط عشق... بدون شرح...


تقویمم جلومه

19 تیر به بعد شده اوجه زندگیه من

یکیو دیدم که صورته سفید و روشنش هنوز جلو رومه

اون دندونای سفیدش ک برق میزد جلو رومه

اون قدش ک وقتی داشت تند تند میدویید جلورومه

درختای اون پارک جلو رومه

همه اینا دارن جلو چشام رد میشن

کادوهاش تو کمد جلو رومه

هر ثانیه گوشیم جلو رومه تا بحرفم باهاش

آینده م جلو رومه چون که میخوام اونجور که دوست داره واسش بسازم

نیما تپل و نیاز لوس جلو رومن

کت شلواره مشکی کنار لباس عروسش جلو رومه

اصن دیگه جمله ای واس توصیف این دوست داشتن تو ذهنم نیست

وقتی من مریض میشم هی غصه میخوره هی مواظبمه تا زودی خوب شم

وقتی درس داره تشویقش میکنم ک درساشو بخونه دکتر بشه

وقتی امتحان دارم میاد رو پام میشینه منو نگاه میکنه

وقتی خاله پری میاد هی کمکش میکنم کاراشو کنه

الان خیلی حالم خوبه

اینقد خوشحالم که نمیتونم چیزی بگم

فقط میتونم بگم دوستت دارم فاطم

تا آخرش باهاتم

قربون اون چشای خوشکلت برم

که اینقد مهربونه

دوستت دارم





ااااااااااام

19 دی تول فاطم بود واسش کیک خریدم ایناهاش

اینقده خوش گذشت

تفلد گرفتیم

شیرینی خوردیم

جشن گرفتیم

دوتایی

کلی بازی کردیم(دی)

واسش کادو خریدم که میفرستم واسش

یه دونه واس تولدش

یه دونه واس اینکه قول داد درس بخونه و نمره عالی آورد

یه دونه هم واس ولنتاین

هوی یادت باشه قراره واسم برقصیا


بعدش تولدم بود بازم با فاطم کلی خوش گذروندیم

یه پیغام صوتی واسم فرستاد وااای اینقده باحال بود و خوشم اومد

اااااااااام

دیگه حرفی یادم نمیاد

جز اینکه دوستت دارم عشقم

تاريخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1391سـاعت 21:20 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ | |
i413141_11.gif (242×58)
45ساعت سختی برای 45 ثانیه ی باارزش

به نام خدای بزرگمون

45ساعت سختی برای 45 ثانیه ی باارزش

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه

کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم

میگم واااای چقد سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

همش تو فکر این عشقم تو فکره بودنه با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم

توام مثل منی انگار از این دلتنگیا داری

توام از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری

 

آقایی مینویسه

از اول آشناییمون منو فاطم داشتیم روز ملاقاتمون رو برنامه ریزی میکردیم

منتظر این روز بودیم

من به فاطم قول داده بودم که برم پیشش

بین من و اون تقریبا 1400کیلومتر فاصله ست

حدود دهم تیر بود که به فاطم گفتم کم کم خودتو آماده کن که دارم میام پیشت

این شعرم واسش خوندم:

دارم میام پیشت جاده چه همواره  هوا چقد بوی عطر تو رو داره

شکه شد

باورش نمیشد اصلا

فکرشو نمیکرد من بخاطرش این همه راه رو بیام

گفت که یه هفته فرصت میخواد

با داداشش صحبت کرد داداشش قبول کرد که ما همدیگه رو با کمک اون ببینیم که دردسر نکشیم

آخه فاطم خیلی میترسید

میگفت اگه کسی مارو ببینه آبروم میره

با تمام اینا من آماده اومدن بودم که یک هفته یه ریز اینجا بارون بود بدون حتی یک ساعت بند اومدن

بعد بارون بند اومد از کرج واسمون مهمون اومد

(تو تمام این زمان من و فاطم در حال برنامه ریزی بودیم)

گذشت و گذشت تا اینکه هفدهم رفتم بلیط گرفتم

همه چی عالی بود که یهو فاطم اس داد برو بلیطا رو پس بده

اول فک کردم داره شوخی میکنه

آخه از این کارا میکنه

آدمو میترسونه

دیدم نه جدیه

داداشش وقتی فهمید من جدی جدی دارم میام زد زیرش و گفت نمیزارم همو ببینید

فاطم هم ترسیده بود و میگفت سینا نیا

هی من میگفتم میام فاطم میگفت نیا

من گفتم :من باید بیام واجبه که بیام بعد یک سال و نیم دارم میمیرم باید بیام ببینمت حتما ولی باز فاطم میگفت نیا

منم پامو کردم تو یه کفش که دارم میام فاطم هم گفت باشه بیا ولی من نمیتونم بیام ببینیم

غمگین و ناراحت دلم گرفته بود

این همه برنامه ریزی داشت خراب میشد

گفتم میام دم خونتون میخوای بری کلاس چند ثانیه فقط ببینمت

قبول نمیکرد

اون شب گذشت و صبح هم همین جریان ها و گریه ها ادامه داشت

که بالاخره ساعت یک واس فاطم یه چیز خریدم و رفتم ترمینال و حرکت به سمت فارس

به فاطم اس دادم که حرکت کردم

حالا فاطم جدی جدی باورش شده بود که من دارم میام

بهم اس داد که سینا بیا منتظرتم

نمیدونستم چه جوری داشت فکر و برنامه ریزی میکرد

دنبال کسی بود که باهاش بیاد سر قرار

هیچکس قبول نمیکرد

یکی امتحان داشت

یکی میترسید

خلاصه دختر عموش به شرط نوشتن تکالیفش راضی شد که بیاد

منم بعد 18 ساعت راه رسیدم شیراز و بلافاصله بلیط گرفتم واسه داراب

4 ساعتم تا داراب تو راه بودم

وقتی رسیدم اونجا 24ساعت بود که نخوابیده بودم

با یه قیافه داغون قرار بود برم دیدن فاطم

وقتی از اتوبوس پیاده شدم دیدم یا خدا 44درجه س هوا

من تو عمرم تجربه شو نداشتم

سریع یه عینک خریدیم ودنبال جا بودیم که دیدیم داریم میمیریم(با دوستم اومده بودم).رفتیم پارک جنگلی که قرارمون بود

به حساب اینکه اونجا درخت زیاده و سایه داره استراحت کنیم

دیدیم نه بابا الکی اسمش پارک جنگلیه

درخت و سایه کجا بود

ناهار رو خوردیم و یه مسجد اونجا بود رفتیم استراحت کنیم

یکمی اونجا گذروندیم که گفتن میخوایم در مسجد رو ببندیم .بییروووووووووون

ساعت یک و نیم تو اون گرمای وحشتناک 44درجه ما بدون پناه تو خیابونا میچرخیدیم

مسافر خونه و هتل هم راهمون ندادن

حالا فاطم همینطور داره گریه میکنه که ببخشید تقصیر منه شما دارین اذیت میشین و منم دلداریش میدم که اشکالی نداره و خودم خواستم و...

هر مسجدی رفتیم درشو بسته بودن . دنبال حموم عمومی بودیم که دیدیم نداره اصلا

با هزار بدبختی قدیمی ترین و داغون ترین مهمان سرا شهر رو 2ساعت تونستیم اجاره کنیم

بعد از دوش با فاطم اس بازی میکردم

خوابم نمیومد

استرس داشتم

نمیدونستم چی باید بگم

چیکار باید کنم

از اینکه اتفاقی بیفته نمیترسیدم

فقط میترسیدم نشه فاطم رو ببینم

ساعتا گذشت

قرار بود فاطم ساعت 6 با دختر عموش بیاد سینما بعد بپیچونه بیاد تو پارک(پارک و سینما نزدیک بودن)

من ساعت 5و نیم سر قرار بودم تا همه جارو ببینم و یه جای خوب واس صحبت پیدا کنم

یه آب خریدم یه مقداریشو خوردم بقیشو نگه داشتم بدم به فاطم که دهنی منو بخوره

ساعت نزدیکای 6 بود منم سر قرار

یهو فاطم اس داد مامان نمیذاره بیایم بیرون

ای وااااااااااااااااای

 

بازم یه مشکل جدید

از طرفی ماهم ساعت 7ونیم بلیط داشتیم که برگردیم چون واقعا داراب جای امنی نبود واس ما

مامان فاطم شک کرده بود که یه دختر ساعت 6 چرا باید بره بیرون

داداششم هی چوب لا چرخ ما میذاشت

اعصابم خورد بود

هی میکوبیدم به در و دیوار

تو این هیری ویری هم همه زنگ میزدن ببینن من چیکار میکنم و اعصابم بیشتر خورد میشد

فاطم گفت 6و نیم احتمالا

گفتم باشه خوبه دیگه به مامان چیزی نگین

ساعت شد 6و نیم که انگار بازم مامان نمیذاشت

دیگه بغضم گرفته بود

قرار شد یه ربع به هفت

کاملا نا امید شده بودم و داشتم واس فردا برنامه ریزی میکردم که چه جوری امشب رو تو این شهر سر کنم

کجا بخوابم.دوستمم گفته بود که نمیمونه و میره

واقعا نمیشد تحمل کرد اون شرایط و هوا و مردمی که انگار آدم ندیده بودن

ساعت نزدیکای 7بود

دم سینما نشسته بودم و منتظر اینکه فاطم وقتی از ماشین میاد پایین یه ثانیه ببینمش

منتظر درگیری با داداششم بودیم

که یهو فاطم اس داد داخل پارکه

یه حس عجیبی که هیچوقت تجربه ش نکرده بودم منو بی اختیار از جام بلند کرد و به طرف پارک فرستاد

داشتم میدویدم بطری آبو جا گذاشته بودم دوباره برگشتم و برداشتمش

اینکه تو مسیر تا پارک چیکار کردم و چی گفتم و چه اس هایی فرستادم هیچی یادم نمیاد

فقط میدویدم

25دقیقه بعد بلیط داشتیم ولی من اصن به این موضوع فکر نمیکردم

تو پارک دنبال فاطم میگشتم

از دور دیدمشو یه لحظه ضربانقلبم شروع کرد به تندتند زدن

یک ثانیه فاطم مسیرشو عوض کرد و دوباره برگشت و به مسیر به سمت هم ادامه دادیم

داشتم فکر میکردم که چی بگم که به هم رسیدیم و داشتیم از رو به روی هم رد میشدیم

جفتمون میخندیدیم و ذوق داشتیم و

من با خنده گفتم سلام خوبی؟ و فاطمم با خنده جواب داد و رد شدیم

برگشتم دیدم کلی ازم فاصله گرفتن

از بس داشتن تند میرفتن

هرچی میرفتم نمیرسیدم بهشون

اس دادم واسا(نباید زنگ میزدم چون ممکن بود مامانش بزنگه و اشغال باشه)

خلاصه زیر چن تا درخت واسادن

من میرفتم جلو رنگ پریده فاطم از ترس رو میدیدم

ولی مجذوب خنده ش شدم از دور و یه حالت مستی بهم دست داد که هیچی حالیم نبود

سلام کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم

شوکه شده بود

نمیدونست دست بده بهم یا نه

با طمانینه زیاد باهام دست داد

فقط حواسش به خیابون بود که کسی نبینه

ولی من داشتم همینطور نگاش میکردم

تو دنیای دیگه ای سیر میکردم

شش دانگ حواسم رو فاطم بود

بطری آبو به فاطم تعارف کردم

گفت نه مرسی نمیخوام

دوباره تعارف کردم

دو هزاریش افتاد که جریان آب چیه

سریع آب رو گرفت و گفت مرسی

ترسیده بود اینو میفهمیدم

میخواستم آرومش کنم

ازش خواستم دو مین بحرفیم

هیچی نمیگفت

(تو تمام این مدت دوستم و دختر عموشم اونجا بودن)

خیلی خواهش کردم که دو مین بحرفیم

انگار همه ترسیده بودن

هیشکی هیچی نمیگفت

نه میگفت آره نه میگفت نه

بالاخره فاطم گفت

سینا ما اومدیم کادوهاتو بدیم و بریم میترسم فرزاد(داداشش)دنبالمون باشه

به سمتش رفتم خواستم یکم تو بغلم بگیرمش

کنارش بودمو با دستم بازوشو گرفتم

ترسیده بود ازم فرار کرد

مهتاب رو(دختر عمو) صدا میزد پیشش باشه

گفتم خواهش میکنم یه دقیقه تنهامون بذارید

دوباره رفتم سمتش که بغلش کنم دیدم پس زد

ترسیده بود

بهش حق میدادم

ولی من تو فاز خودم بودم

دوست نداشتم این لحظه هارو از دست بدم

مجذوب

خنده هاش

چشماش

دندوناش

چهره ش

لباش که چیزی نمیگفت

بودم

دیدم ترسیده دیگه سمتش نرفتم

کادو هامو بیرون آورد و بهم داد ازش تشکر کردمو منم کادوشو دادم

یه کادو هم تو کیف مهتاب بود

اونو هم بهم داد من گفتم مرسی چرا زحمت کشیدین

خانوم بالاخره زبونش باز شد و گفت من زحمت کشیدم

تو دلم کلی اون لحظه خندیدمو قربون صدقه ش رفتم

لحظه خداحافظی بود

دلم نمیخواست

ولی انگار چاره ای نبود

جو خیلی سنگین بود تمام موتورسوارا داشتن مارو نگاه میکردن

به فاطم گفتم پس تا دم سینما میام باهاتون که تنها نباشین

گفت نه سینما نمیریم

گفتم پ چرا اومدی؟

گفت اومدم تو رو ببینم

باز تو دلم کلی قربونش رفتم(دوتا آدم همینطور جلو ما واساده بودن نگاه میکردن)

باز دستمو دراز کردم تا باهاش دست بدم

بازم با ترس و لرز بهم دست داد

و خداحافظی کردیم

فاطم اینا هم رفتن

10متر حرکت کردم و رو تختی که اونجا بود نشستم

دوستم گفت بیا بریم دیر شد

گفتم نمیتونم میخوام همینجا بمونم خیلی کم بود

به زور بغلمو گرفت و بردم

تو کل مسیر تا اونوره خیابون فاطم رو نگاه میکردم تا برگرده و دست واسش تکون بدم

بالاخره برگشت و منم واسش دست تکون دادم

اونم واسم دست تکون داد

بازم تو دلم یه جوری شد

تاکسی گرفتیم که فاطم برگشت و گفت واسا(از دور لب خونی کردم)

تاکسی رو فرستادیم رفت

رفتم اونور خیابون فاطم یادش رفته بود یه چیو بهم بده

رفتم و جعبه ادکلن رو گرفتم و باز خداحافظی کردم و گفتم:دوستت دارم

و به فاطم گفتم سرع خودتو برسون خونه

ماشین میگیری؟

گفت زنگ میزنم فرزاد بیاد

گفتم باشه فقط زوده زود برو خونه

اومدم اینور خیابون و باز منتظر اینکه فاطم برگرده و باز دست تکون بدم

سوار ماشین شدم از تو شیشه پشت فاطم رو نگاه میکردم و دست تکون میدادم ولی ندیدم

از همون لحظه یه بغض وحشتناکی گلومو گرفت

داشتم میترکیدم

گریه داشتم

رسیدم ترمینال میخواستم برگردم دوستم نذاشت

سوار اتوبوس شدم و خارج از حال و هوای این دنیا با بغض با فاطم اس بازی میکردیمو گریه میکردیم

اما چرا این عنوان رو انتخاب کردم

من 45 ساعت تو راه بودم تا فاطم رو ببینم و کل این 45 ساعت خستگی با 45 ثانیه ملاقات فاطم رفع شد

حالا احساس عجیبی درونم متولد شده

احساس میکنم فاطم رو بیشتر دوس دارم

 

تمام

 

حس آرامش

 

به آغوش تو محتاجم

برای حس آرامش

برای زنگی با تو پراز شوقم پر از خواهش

به دست های تو محتاجم

برای لمس خوشبختی

واسه تسکین قلبی که براش عادت شده سختی

به چشمای تو محتاجم

واسه تعبیر این رویا

که بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمیه دنیا

به لبخند تو محتاجم

که تنها دلخوشیم باشه

بزار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه

به تو محتاجم و باید پناه هق هق ام باشی

همیشه آرزوم بوده  که روزی عاشقم باشی

 


تاريخ دوشنبه بیست و ششم تیر 1391سـاعت 17:46 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ | |
i413141_11.gif (242×58)
نیروی عشق برتر است

اونروز مثه همیشه داشتیم با اقایی اس بازی میکردیم

من هر روز کلافه تر از دیروز بودم

سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفتم و آقایی رو ناراحت میکردم

اونم با مهربونی و حرفای قشنگش سعی میکرد منو آروم کنه

یه روز که داشتیم با همدیگه اس میدادیم

یهو اقایی بهم گف :

دارم میام پیشت جاده چه همواره هوا چقد بوی عطر تو رو داره

.....

اولش فک میکردم مثه همیشه داره واسم شعر میخونه

بهش گفتم اوووخ قفون اقایی برم

که بعد اس داد

فاطم فهمیدی چی شد ؟

گفتم نه !

گفت دارم مییااااام پیششششت

منو میگـــــــــــــــــــــــــی !!!

دیدم اقایی کاملا جدیه

و گفت کوله پشتیش رو هم جمع کرده و قراره با دوستش (که اونم اسمش سیناس)بیاد پیشم !!

اصلا باورم نمیشد اصلااااااااااا

همش ناراحت بودمو سینا بهم میگف تو الان باید خ

تااینکه فک کنم دو یا سه شب بعدش بود که به فرزاد (داداشم)قضیه رو گفتم

داداشم تا فهمید سینا قراره بیاد

فوری جا زد و گفت مگه من غیرت ندارم که بذارم تو با یه پسر غریبه بری بیرون و از این حرفاbl5.gif

هیچی دیگه

فهمیدم روی داداشم نمیشه حساب باز کرد

به سینا گفتمو

همون شب سینا بهم زنگید

خدا میدونه چقد دلم گریه رو میخواس

نمیدونم شایدم سینا از حرف زدنم فهمیده بود دارم گریه میکنم

بهش گفتم فرزاد قبول نکرد همرام بیاد و منم تنهایی نمیتونم بیام بیرون ک ببینمت

ولی سینا گوشش به این چیزا بدهکار نبود

همش ناراحت بودمو سینا بهم میگف تو الان باید خوشحال باشی

اما من از این ناراحت بودم که هیچ امیدی به دیدن سینا نداشتم چون همه ی درا قفل بود !

به سینا گفتم چرا باید خوشحال باشم ؟ چی فک میکردمو چی قراره بشه !

سینا بهم گفت در این بیابان بی آب و علف یه قطره آبم غنیمته !

بهش گفتم : من اگه بودم ترجیح میدادم یه قطره آب رو هم نخورم

که زندگیم بهم گفت :ولی من دارم میمیرم اون قطره آبه که آرومم میکنه (عاشق این جمله شم)

میگفت حتما باید بیام ببینمتشکلکهای جالب و متنوع آروین

میگفت دلیل اینکه تو این همه ناراحتی

به خاطر دوری و دلتنگیه

و من حتما باید بیام پیشت

حتی شده از دور همدیگه رو ببینیم

خلاصه که حرفای سینا آرومم کرد

گفتم به هر حال یه چی میشه دیگه ! خدا بزرگه

روز بعدش یادم افتاد به دختر خاله م

بهش اس دادم

اما اونم قبول نکرد و گفت هفته ی دیگه کنکور داره و نمیتونه باهام بیاد

دختر عموم هم که مطمئن بودم نمیاد

اخه چن وقت پیش که سر موضوع رو باز کردم

از حرفاش معلوم بود که باهام نمیاد

بازم شانسمو امتحان کردم و به دختر عموم گفتم و اون بنا به شرط هایی قبول کرد که همرام بیاد

عــــــــــــالی شد

سینا ساعت 1 ظهر یکشنبه 18 م بلیط داشت

سینا تو اتوبوس بود که بهش گفتم قراره مهتاب هم باهام بیاد و اونم خیلی خوشحال شد

ساعت 11 روز دوشنبه 19 م سینا رسید

واااااای از صبحش داشتیم با دختر عموم مهتاب جعبه و اینا رو درست میکردیم که کادوهایی که قرار بود به سینا بدم رو کادوپیچی کنم

سینا و دوستش به دلیل مجردی هیچ جا بهشون جا ندادن

الهی بمیرم که تو اون گرما همینطوری تو خیابونا میگشت !

ظهر به مامان گفتم که عصر قراره با دو تا از دوستام با مهتاب بریم سینما

و مامان قبول کرد

ساعت 3 اینا بود که سینا بهم گفت نگران نباش یه جا بهمون جا دادن

منو اقایی هر دومون تو یه ساعت رفتیم حموم

بعدش اومدم بیرون

مهتاب خوابیده بود و من هی بهش میگفتم پاشو دیگه دیر میشه

اخه قرارمون ساعت 6 بود

ساعت 5 بود که داشتم اماده میشدم

هزار تا مانتو و شال رو پوشیدم

تا اینکه  با مهتاب به این نتیجه رسیدیم که من یه مانتو ساده بپوشم و اینطوری بهتره

بدون هیچ آرایشی ! فقط یه برق لب زدم و یه کمی سرمه !

یه ربع ب 6 بود که ما اماده شده بودیم

از اونور هم اس های سینا بود که میگف فاطم ما دم سینما هستیم پس کی میاین

وقتی به مامان گفتم ک میخوام برم یهو داداشم اومد و گفت

مامان این وقته روز تو این گرما اینا کجا میخوان برن نذاریااااا

که خلاصه مامان هم نصیحت هاش شروع شد

:

هرکی الان بخواد بره بیرون چمیدونم میخواد بره دنبال دوس پسر

میخواد فلان کار کنه

(ینی دقیقا کارایی که قرار بود اون روز منو مهتاب کنیم )

درمونده از همه جا با مهتاب رفتیم تو اتاق

که مامان گفت ساعت 7 اینا که هوا خنک شد میذارم برین

خییلی خیلی ناراحت شده بودم

خیلی اعصابم خرد شده بود

بدبختی اینجا بود که سینا و دوستش واس ساعت 7 و نیم بلیط داشتن که برگردن

و این آخر ناامیدی واس منو سینا بود

تو اون لحظه تو اس هام هیچی نمونده بود که دیگه به سینا فحش بدم از عصبانیتم

سینا هم سعی میکرد یه جور اوضاع رو آروم کنه

بهم گفت دیگه به مامان چیزی نگو تا خودش بیاد و بگه

یه ربع به 7 بود که رفتم پیش مامان و گفتم: مامان دوستاموون منتظرناااا دیر شد

که بالاخره با هزار جور حرف دیگه قبول کرد

وقتی اخرین بار تو آینه نگاه کردمو خودمو دیدم یادم افتاد به روزی که از تهران برگشته بودیمو به دلیل برف و بارون نشد که سینامو ببینم و جلوی همین آینه به خودم گفتم مطمئن باش تابستون میبینیش

و الان دقیقا اون لحظه رسیده بود

فرزاد از عمد داشت طول میداد

یواش یواش اماده میشد و میخواست حرص منو در بیاره

به سینا اس دادم ک تا یه ربع دیگه اونجایییم

فرزاد ماشین رو گذاشت بیرون و تا نشست تو ماشین گفت

مامان گفته تا دوستاتون نیومدن تنهاتون نذارم

اعصابم خرد شد

میدونستم میخواد با اینکارش منو ناراحت کنه

فوری رفتم تو خونه و مامانو قانع کردم که منو مهتاب دیگه بزرگ شدیم

فوقشم دوستامون نیومدن خودمون تو پارک چرخ میزنیمو بعدش برمیگردیم خونه( اولش قرار بود بریم سینما اما مامان موافقت نکرد و گفت اگه قراره برین بیرون پارک بهتره)

فرزاد کنار پارک منو پیاده کرد

به سینا اس دادم من تو پارکم

یواش یواش با مهتاب داشتیم میرفتیم بالا

از اونور سینا و دوستش داشتن میومدن پایین

یهو دیدم مهتاب بهم گفت فاطمه اون دو تا نیستن که دارن میان ؟

یه نگاه کردمو عشقمو دیدم الهی قربونش برم

اون لحظه کاملا صدای قلبمو میشنیدم که چقدر تند تند میزد

با دوستش داشتن میومدن طرفمون

یهو بدون اختیار دست مهتاب رو گرفتم و برگشتم

مهتاب بم گفت کجا ؟؟؟ گفتم نمیدونم بریم تو پارک

بعد دوباره برگشتم سمت سینا اینا که داشتن میومدن

وااااااای عشقم تو دو قدمیم بود

بهم نگا کرد و یه لبخند زد و سلام کردشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

و از کنار هم رد شدیم

دیگه اون لحظه نیمدونم چی شد که با سرعت هر چه تمام تر داشتم تند میرفتم

مهتاب بهم میگف چی شد چت شد یهو

همینطوری من داشتم تند میرفتم

و سینا و دوستش پشت سرمون بودن

رفتم یه جایی پشت کلی درخت

که صدای مهتاب رو شنیدم که گفت فاطمه دارن میگن واسا

منم واسادمو

عشقم اومد جلو دستشو دراز کرد و گفت سلام

شوکه شدم

دستمو آوردمو اون با تمام وجودش دستمو فشرد

اون لحظه حس کردم یه حامی دارم

یه تکیه گاه محکم

یه کسی که مال منه

بعدش سینا بطری آبی رو ک دستش بود بهم تعارف کرد و گفت آب میخوری؟

اولش گفتم نه که سینا دوباره اصرار کرد و ازش گرفتم (میدونستم دهنی خودشه ! منم همیشه دوس داشتم دهنی سینا رو بخورم !)

عین دیوونه ها همش داشتم خیابونو نگا میکردمو میترسیدم داداشم بیادش

سینا هی بهم میگفت بیا بریم چن مین صحبت کنیم ولی من اصلا نمیفهمیدم سینا چی میگه !

اصن هیچی حالیم نبود

بعد سینا به مهتاب و دوستش گفت میشه چن مین تنهامون بذارین ؟

اونام چن قدم اونور تر واسادن

عشقم اومد دست انداخت دور بازوم و خواست بغلم کنه

که من دستشو پس زدم و نذاشتم (بعدش اینقدر اعصابم خرد شد که چرا نذاشتم اخه واقعا ترسیده بودم خیلی خیلی زیاد)

دیگه یادم نمیاد چی شد

فقط اینکه دوسته سینا هم اومد جلو و سلام کرد و منم جوابشو دادم

بعدم کادوهایی که واس سینا خریده بودم رو بهش دادم و سینا هم یه جعبه کوچیک بهم داد

بعدش خدافظی کردیم و رفتیم

تو راه اصلا باورم نمیشد ! داشتم میسوختم از درون

داغ شده بودم

ک دیدم سینا داره بهم اس میده و گیه میکنه

میگفت نمیخوام برم

دلش میخواست بمونه تا بیشتر پیش هم باشیم

اون شبش تا کلی داشتیم با هم حرف میزدیم و از اتفاقای اون لحظه میگفتیم

من هیچی یادم نمیومد اصن نمیدونستم اون لحظه چی شد !

هرچی هم یادم بود یا مهتاب بهم گفته بود یا خوده سینا داشت برام تعریف میکرد

خلاصه که اقایی بعدش رفت اصفهان و بعدشم برگشتن شمال ......

پ ن : هنوزم که به اون لحظه فک میکنم ....فک میکنم که همش انگار یه خواب بود

پ ن : دوست دارم سینا عشقمون بیمه شد

میپرستمت

داستان کامل رو از زبون عشقم بشنوید توی آپ بعد


تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391سـاعت 11:39 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ | |
i413141_11.gif (242×58)
آقایی آزاد و فراغ در خدمت عیال

به نام خدای بزرگ ما

http://myup.ir/viewer.php?file=62509394808930654948.jpg

اااااااااااااای  پدر صلواتی

میای آپ میکنی به من خبر نمیدی

 ب خدمتت میرسم(چشمک)

ااااام اینجانب سینا فرزند بابام همسره عیال پدره بچه هام از این لحظه به طور کامل آمادگی خود را جهت حضور 100% در خدمت عیال اعلام میدارم

اینجانب مهندس مملکت(آناناس بابا) زین به بعد از آن جایی که کنکور خود را عالی داده ایم(البته شاید بد دادم داغم حالیم نیس!) قراره ب عیالمون کلی خوش بگذرونیم و در اولین گام قصد داریم در همین هفته به نزد عیال برویم کلی ایشان را خوشحال نماییم

مطمئنم ک این دیدار زیبا و رمانتیک ک کلی خوش میگذره بهمون عشقمونو صد برابر همین ک هس میکنه

شبه کنکور که قرار بود بخوابم یهو یکم استرس گرفتم ولی فورا خانومی اومد و بغلم کرد و خوابوندم تا دیگه استرس نداشته باشم صبحم اینقدر پر انزی پاشدم چون شبو بغل خانومی خوابیدم

http://myup.ir/viewer.php?file=90495411067424027504.jpg

صبحم با حرف خانومم پاشم رفتیم ورزش کردیمو و صبحانه خوردیم و من رفتم

فداش شم نشست واسم دعا خوند .کلی هم واسم نذر کرد ایشاا... واسش جبران کنم

منم که با روحیه رفتمو و یه کنکور خوب دادم

الانم عیال رفته تولده دوستش(و دختر عمو) کلی هم واسادیم باهم لباس انتخاب کردیم الانم میخوایم بریم کادو بخره

خانوم خانوما میگه یه هفته قبل اومدنت باید بهم بگی کار دارم.منکه نمیدونم چ کاریه ک یه هفته وقت لازم داره

گمجو یهو میگی شیکم آوردم الان همه فک میکنن من چقد چاقم

من تازه 6 کیلو کمبود وزنم جبران شد

ولی بازم لاغر میکنم خودمو

فقط ببخشیدا این عکسا یکم زیر 18 ساله

عکسایه ملایممون ته کشید!!

http://myup.ir/viewer.php?file=96326042329132638607.jpg

این خانومی هم داره واس دیپلمش میدرسه و منم میدونم که مسئولیتم سنگینه و باید کلی بهش کمک کنمو واسش مزاحمت ایجاد نکنم زیاد

اااام سخن و حدیثی باقی نمونده جز یک کلمه

دووووووووووووووووستت دارم خودتم میدونی

فعلا دوستان

http://myup.ir/viewer.php?file=97079829996589414340.jpg

ببخشید هرکاری کردم عکسا لینک نشدن.بی زحمت خودتون بازشون کنید آدرسشو بین متن گذاشتم

تاريخ شنبه دهم تیر 1391سـاعت 19:9 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ | |
i413141_11.gif (242×58)
اقایی راحت شد !

بلـــــــــــــــــــــه بالاخره نفسی جونه من راحت شد عزیز دلم امروز کنکور داشت از صب که داشت میرفت همینطوری من استرس داشتم تا وقتی که اومد هی صب واسش دعا میخوندم..که وقتی میاد خونه..راضی باشه تا اینکه  اقایی ساعت یه ربع به 1 اس داد: سلام فاطمینو (بوس) وااااای قلبم داشت میومد تو دهنم ازش پرسیدم چطور بود ؟ مهندسم گف : عالی عالی الهی که من قفونش برم..خیلی راضی بووووووود. گفت خیلی خوب داده افریــــــــــــــــــــن زندگیم اخ جونمی خیلی خوب شد الان خیلی خوشحالم قراره فردا با اقایی جونی بریم خرید :دی هیه مجازی !! امم بعدشم اینکه اقایی قراره با یکی از دوستاش بیاد پیش من که تنها نباشه اینجوری خیال منم راحت تره که تنها نیست امممم دیگه چی؟ اها جدیدا کارش شده گاز گرفتن من !! اصن ول کن نیستااااا چپ و راس میاد منو گاز میگیره منم میپرم رو شکمش میزنم تو کله ش

هیه چه روزای خوبی داریم با هم دیگه فای فای از این بهترم میشه دیده اقایی که تموم شد کنکوررش و داد عصری که داشتیم اس بازی میکردیم ..ایشون گفتن تو نیم باز واسم عکسشو گذاشته اخی نازی جیگملیه من...رفتم دیدم...اقایی اندکی شیکم اورده اند و خیلی بامزه شده ! اما خودشان قصد دارند بروند بدنسازی و هیکل خود را راست و ریست بنمایند ما نیز کمامان نی مانده ایم هم اکنون در حال اس بازی با اقایی هستیم و ایشون اصلا اطلاع ندارند که ما 2 تا اپ کرده ایم و ایشان اصلا ننخوانده اند ! خب دیگه من برم..فقط اومدم اینو بگم و برم

تاريخ پنجشنبه هشتم تیر 1391سـاعت 19:8 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ | |
i413141_11.gif (242×58)
بعد از یه مدت خیلی طولانی اومدم!!


  سلامـــ سلامــــ 

دوست جونی ها

عاشقای مهربون

واییییی چقــــدر وقـــت نبـــودم

خــــوب شــــد اقـــایی اومــــد سالگردمــــونو اپ کــــرد


bubblegum

البتـــه منم یه بار دیه تبریک بگم

اخـــــایی جوووووونـــیم مفـــــــالک...به پـــــام پیـــر شـــــــــی

خـــب!

Rock Star

از روزای قشنـــــگ عشقــــیمون   بگـــــم

بعــــد از اینـــکه عشـــــقمون یه ســـاله شــــد

28  اردیبــــهشت 

ینـــی 5 روز بعـــد از ســـالگردمـــون

اقایی هـــدیه هـــایی که واســـم خریـــده بود رو پســــت کرد !! الهـــی مـــن قفـــونـش بـــرم

یه انگشـــتر خوجــــل بهـــم داد..با یــه پاسوییچــی و روان نویـــس که روی هر دوش اســـم هر دومـــون

نوشـــته با یه نامه ! که ارزشــش از همـــش بیشـــتر بود

اقایــیه دوس داشتنــیم خیـــــــــــلی دوســــــت دارم

اها راســــتی نمیــــدونم چرا جــــدیدا من همـــش قهرم !! همش دعوا  میکنم..بعد از دعوا هم میگم :


ولی جن مین بعد بهش میگم :

از این دعواها هم زیاد میکنیم :

اصن نمیفهمم !! طفلی اقاییم هم کنکور داره

من خیلی اذیتش میکنم..اونم بهم میگه :

منم میگم :

بعد میاد بغلم میکنه میگه : !!!!!

واسش دعا کنید 7 روز دیگه تا کنکورش مونده

وای خدا ایشالله یه رشته ی عالی و یه جای خیلی خوب قبول شهhttp://up.patoghu.com/images/58vljwpvow5psknkyn9.gif

زودیم تموم شه..اقایـــــــیم همـــش پیشــــم باشه..هرچند الانم سعی

میکنه خیلی پیشم باشه

الهی قفونـــــش برم..صبح ها همـــــش میره ازمون..(ولی دیگه چیزی نمونده نفسم)

امممم

بهم گفته دیگه حق ندارم تا نصفـــــه شـــــب خونه دوســــتام باشم :

نموخـــــــــــــــــــــواااااام

اها بین حرفامــــون همـــش اینو به هم میگیم :

روزای خوشگلی هم داریما داریم..با همدیگه

خیلی خوشحالم که اقایی میخواد بیاد شیراز پیشم اولین بار همو ببینیم!!

ینی میشه ؟؟؟ ینی اگه بشه چی میشه ؟ فـــــــــــــــــــــای

من چی میگم!! اقاییم چی میگه!!!

اصن میشه که خیلی پیشه همدیگه باشیم!! 

همش به امید اینکه اون روز بیاد  شبا میخوابم!   ! همش تو فکره همینم !!!    

اممم دیگه نمیدونم چی بگم !!1 آآآآآآآ هیچوقت اینجوری نبودااا !! همیشه آپم میومدا !!!

اقایی همش بهونه میگیره چرا من بلد نیستم غذا یاد بگیرم..اون دفعه شام درست نکردم کلی دعوام کرد

خب دیگه من برم!! 

دوشت دالم   آخاییم  

نیگا

به نظر شما مفهوم این فرمول چیست؟


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

i413141_11.gif (242×58)

مبوس بوسم

پی نوشت غمگینی :
دلم میخواد بات بحرفم ! ولی بعد کنکور..الان وقت نداری


تاريخ پنجشنبه یکم تیر 1391سـاعت 11:7 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ | |
i413141_11.gif (242×58)
بعد از یه مدت خیلی زیاد اومدم

تاريخ پنجشنبه یکم تیر 1391سـاعت 9:52 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ | |
i413141_11.gif (242×58)
سالگردمون مبارک

به نام خدای بزرگ ما

آقایی آپ میکنه

سالگردمون مبارک

مقدمه:

یادمه خیلی دلم گرفته بود

یادمه خیلی بی حوصله بودم

بی تاب بی قرار بدون آرامش زندگی میکردم

از یه طرف غم از دست دادن دوست و فامیل و از هر طرف یه مشکلی

یادمه از خودم بدم میومد

یادمه هیچکس رو دوست نداشتم

یادمه گوشه گیر بودم

یادمه یه آدم زشت بودم

یادمه کسی منو دوست نداشت

یادمه تو تقویمم جز یه خط تیره هیچی نبود

یادمه نمیخندیدم

ولی یه چیز رو خیلی بیشتر از همه یادمه

که خدا منو خیلی دوست داره

به این ایمان داشتم و دارم که خدا خیلی منو دوست داره

خدا دوستم داشت که یه فرشته رو وارد زندگیم کرد

یکی که دلمو باز کرد با حوصلم کرد

آرامش داد بهم

تلخی هامو از  یادم برد

دیگه از خودم بدم نمیومد

دوست داشتن رو یادم داد

منو از گوشه گیری درآورد

خوشکلم کرد

همه دوستم داشتن حالا

حالا تو تقویمم پر از علامتای تیک هستش

حالا میخندم

همه چیز عوض شد جز یه چیز

اینکه خدا هنوزم دوستم داره

 

اولین سالگرد زندگی قشنگم مبارک

 

وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکای چشمامو ببین وقتی میریزه  به پای تو

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

درم برات شعر میخونم که به یادم بمونی

فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوستت دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

وازه هارو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

 

 

خب

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

میریم سراغ آپ اصلی

اول ببخشید که منو فاطم نبودیم یه مدتی و ننوشتیم

دوم اینکه میخوام اینجا یه جشن خوشگل بگیریم

21اردیبهشت 1391 اولین سالگرده دو گل نوشکفته عروس و دوماد آقا سینا و فاطم خانوم (چقد خودمونو تحویل گرفتم) مبارک

بزن دست قشنگه رو

ب خاطر تاخیر پوزش چون و زیرا که امتحان داشتم وقت نشد

خببببببببببببببببببب

دیگه چی بگم

چشم رو هم گذاشتیم فوری یه سال شد

یه ماه یه ماه هی جشن ماهگرد گرفتیم الان رسیدیم به سالگرد

الان که اینجا مینویسم خانوم خانوما ناهارشو خورده و میخواد بره بدرسه

اوه اس داد

واسا بینم چی میگه

بعله بعله چشم

امر فرمودن خوشکل بنویسا

چشم خوشکل مث خودت خوجل مینویسم اوووووووووووووووووووووووووم

 

من سی روز دیگه کنکور دارم و بعدش قراره برم پیش فاطم کلی خوش بگذرونیم باهم

بریم بیرون بریم بگردیم بستنی بخوریم حرف بزنیم بخندیم من بهش بگم کله پوک اونم بهم بگه خروووو بعد من بزنم پس کله ش اونم بزنه تو سرم (بخوایم بازی کنیم کارمون اینه) بعد بریم یه عکس خوشکل دوتایی بندازیم بعد من بغلش کنم ....................  .(فوضولی موقوف)

راستی فاطم دیشب به بابا گفتم دارم بعد کنکور میرم شیراز

گفت:چند نفرین؟

گفتم:تنها میخوام برم

گفت تنها خوش نمیگذره بهت

گفتم نه تنها میخوام برم

گفت باشه برو ولی اینقد بهت بد میگذره پشیمون میشی

تو دلم گفتم انگار دارم میرم تفریح

تنها میرم کلی خوش میخوام بگذرونم با فاطم

بعد چن مین گذشت گفت میخوای من و مامان و سهیلم بیایم باهات؟

گفتم بعد با شما هم میام ولی یه بار میخوام تنها برم

گفت خب باشه برو

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

 

خلاصه اینکه همه  چی خوبه و روزا سپری میشه و منتظریم این روزای شیرین زود زود بگذره و ما بریم خونه ی خودمون

 

*      اینک حس میکنم تویی زندگی من http://myup.ir/images/20772529241463402665.gif

http://myup.ir/images/20772529241463402665.gifگرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن من http://myup.ir/images/20772529241463402665.gif

http://myup.ir/images/20772529241463402665.gifیک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر منhttp://myup.ir/images/20772529241463402665.gif 

http://myup.ir/images/20772529241463402665.gifخیلی دوستت دارم عشق منhttp://myup.ir/images/20772529241463402665.gif

 

ااااااام دیگه اینکه حتمالا فاطم اینا میان شمال

وای خدا ینی میشه اینجا هم ببینیم همو

هرچی خدا بخواد

ایشاا... که بشه

دیگه حرفم تموم شد

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم مهربونم

قشنگم

عسلم

شیرینم

ته این آپ بازه ادامشو بعدا بنویسی

اووووووووووم

فیلا

کاش میدانستم که چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

.

.

.

.

.

.

.





فاطم : سينا جووونيم زوده زود بيا كه منتظرتم

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

تاريخ سه شنبه نهم خرداد 1391سـاعت 18:34 نويسنده ♣♫sinsin-fatem♣♫ | |
i413141_11.gif (242×58)
Design